تبليغاتX
دفتر شعر من

 
چه خوش یاری رها کردیم و رفتیم ...

چه خوش یاری رها کردیم و رفتیم

دل از کویش جــــدا کردیم و رفتیم

 

به رفتن دیــــده از او برگرفتیم

خطا بود و خطا کردیم و رفتیم

 

پر از مهر و وفــــا بود و گذشتیم

به پایش جان فدا کردیم و رفتیم

 

چو آبادش نمودیــم از سر لطف

به دل مهــرش ادا کردیم رفتیم

 

نهـــالی از جـــدایی آب دادیم

دل خود ما جدا کردیم و رفتیم

 

چه کس از خانه خود رو بتابد

جفا دید و جفا کردیم و رفتیم

 

اگر داروی دردش مـــا نبودیم

کجا دردی دوا کردیم و رفتیم

 

بیابان تا بیابان خـار در خـار

توکل بر خدا کردیم و رفتیم

 

صفــای خلوتش مــاوای ما بود

در آن خلوت صفا کردیم و رفتیم

 

اگر چه دست خود کوتاه دیدیم

به زلفـانش رسا کردیم و رفتیم

 

سر شب تا سحرگه مانده بیدار

به جانش ما دعا کردیم و رفتیم

 

ما شهر نجف آبادمان وطن بود

چه رازی بر ملا کردیم و رفتیم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 توسط  گل پسر   | Top  |
 
نغمه

دلم از عشق تو در سوز و گداز است هنوز

پای من خسته و راه تــــو دراز است هنـوز

 

برق چشمان تو چشمه خورشید ببست

نور حق بود و مرا بنــــده نواز است هنوز

 

کس نداند چه راهی به سر کوی تو هست

قصه عشـــــق تو در پــــرده راز است هنوز

 

نور آن پنـــــجره را باز ببــــــینم که رقیــب

تا سحرگه به کفش نغمه‌ساز است هنوز

 

راز پروانه و شمـع با دل دمساز بگو

دل بیچاره من محرم راز است هنوز

 

چشم و ابـــــروی من به خــزان می ماند

چشم زیبای توام چون گل ناز است هنوز

 


 همه خواهند نوشت
که تو من بودی و من هیچ نبودم بی تو
تو خدای دل تنها و غریبم هستی
شاید از این دنیا بهر آرامش من بوی نسیمم هستی
همه خواهند نوشت 
پسری از جنس بلور تک و تنها به تو میاندیشید به تو که پاکترین لحن صداقت را بارها جار زدی
به تو که مهر بدون اجرت هدیه دادی بر من
همه خواهند نوشت پسری از آبها آبی تر، به دختری می اندیشید که غم چشمانش به نگاهش میرفت
همه خواهند نوشت
روزی
دو کبوتر بودند دور هم میگشتند
و به هم خوش بودند
همه خواهند نوشت و همه میخوانند دو نفر عاشق و دلباخته بودند که با هم بودند
ای همیشه با من
مهر تو در دل من موج به پا کرد
مینویسم من باز
از هوا ، سبزه ، درخت توت حیاط بابا ،
از خدا ، عشق ، گشت در جنگلها
آب بازی لب جوی ، برفهای دیرین که به هنگام زمستان آمد و من و تو که در آن سردی برف میرفتیم جلو
از تو از خوبی ها از همه دوست شدن های مکرر با تو
از غم قهر 1ساعته تو با من که مرا کشت غمش
از من و نق نق پی در پی و تو، خنده از روی گذشت
و همه ی خوبیها
مینویسم من باز که تو را خواهانم
روزی خواهم نوشت که هنوز بعد 72 سال به تو میاندیشم به تو که پاکترین لحن صداقت را بارها جار زدی
مینویسم از تو در همه حال و هوا
...
مینویسم که مرا کشت غم دوست داشتن ، دوست تر داشته شدن

 

2 نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386 توسط  گل پسر   | Top  |
 
نسيم بـــــــــــــــــــــهار

 تو نسیمی به سرا پرده گل های بهـــــــــار

نو بهــــــــاری و به دامان تو بنشسته هزار

 

بـــــه هوای تـــو بیرون آمده از خـــانه خود

جز من دلشده امـــروز دو صد عــاشق زار

 

آن گل عشق كه با باد صبا مي شكفد

نظر خويش ز روي گــــل و گلـــزار مدار

 

لاله ها سر به قدومت بگـــذارند بيا

كام هر عاشق افسرده و بيمار برآر

 

چشم به راه توام اي دوست به اميد وصال

دست من گير كه گيرم لــــب دامــــان تو را

 

صبر و آرام مني دست مدار از من مست

تو بيــــــا تا كه بيـــايد به دل آرام و قـــرار

 

منم آن غنچه که گربر سرمن دست کشی

می شوم بازو کنم جان به فدای تو نثــــــار

 

ابر باراني و آبستــن و آماده خويش

بر سر سبزه و گلهاي بهارم تو ببار

 

تا زجام نگهش سير شود اين دل من

به گلستان روم امروز به ديــــــدار نگار

 

ديدن يــــــار به من مي دهد اين مژده وصال

خرم آن دم كه شود شمع رخش در شب تار

 

اي نسيم سحــــــر پيك من و قاصد من

خبري از گل رخسار و وجودش به من آر

 

من كه شاهينم و زير پر من ملك خداست

صيد دامش شده ام نيســت مرا پاي فرار

 

بنشينيم چو فرهاد سر راهت دم صبــــح

باشدم تا كه درايي تو در اين شهر و ديار

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط  گل پسر   | Top  |
 
کران تا بی کران

گر روم از سر کویت به فغان خواهم رفت

دامن سبزه گذارم به خــزان خواهم رفت

 

شب و روز گذرا باشد و همچون مه شب

در ره عشق تو پیدا و نهــان خواهم رفت

 

با تو بودن رهـــی از راه وصالت باشد

نرسیدن به وصالت نگران خواهم رفت

 

آمدم تـــــا سر سودای تو گیــــرم در پیش

گنهم چیست که با زخم زبان خواهم رفت

 

همه رودند و به دریای تو خواهنـد رسید

منم آن جوی روانی که روان خواهم رفت

 

برگ پاییزم وشــــاخی ز غمت گشته عصــــا

با رخی زرد و قدی هم چو کمان خواهم رفت

 

دلم از دست شد و مـــاه نیامد به شبم

ماه من گر نشوی دل نگران خواهم رفت

 

همرهان راه مـــرادش بنمایید بـــه من

نرسیدن به مرادش زمیان خواهم رفت

 

کسی به دیدار رخ ماه تو چشمی نگشود

گر نگــــــاهم نکنی بار گـــران خواهم رفت

 

عاشقـــــان جان به فــــدای قدم دوست کنند

جان چه باشد ز سر جان و جهان خواهم رفت

 

آنچه در تـــاب و توان بود مرا رفته ز دست

با غم و درد تو بی تاب و توان خواهم رفت

 

گر شوی شمـــــع ره و یـــــــار ما گــردی

از سر شوق کران تا بی کران خواهم رفت

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط  گل پسر    |
 
مو به مو

تو را آیینه می خواهم نشینی روبرو امشب

غم دل را بگویـــم از برایت مو به مو امشب

 

گذارم ســــر به دامانت بریزم اشک شوقـــم را

شود سیلی روان ریزد به دریا جو به جو امشب

 

برون آید زهـــــر سنگی صدای نــــاله فریاد

نوای عشق شیرینم رود از کو به کو امشب

 

برایت هدیه ای دارم گلــــی از باغ زیبــــــایی

به زلفانت زنم هر دم ٬ ببویی بو به بو امشب

 

نمی خـــواهم کس دیگــــر ببیند روی مـــــــاهت را

کنم ازجان نگاهی بردو چشمت سو به سو امشب

 

نهم پا در رکابی تا رسم بر کوی آن دلبـر

بگردم تا بجویم یار خود را پو به پو امشب

 

زبان عشــــق ما را کس نمی داند چه می گوید

به دل محرم همی خواهم نگاری تو به تو امشب

 

محبت داوری دارد میان عاشق و معشوق

شـــــاید گر کند با یار دیرین گفتگو امشب

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط  گل پسر    |
 
وسعت دریا

چشم ما در ره آن نوگــل زیبا است هنوز

راز سر بسته ما فاش به دنیا است هنوز

 

هر کسی ره به دیاری ببرد در پی دوســــت

این دل ما است که بیچاره و تنها است هنوز

 

لب ما خشک و رهی دور و سرابی در پیش

لب یـــاران به لب ســــاغر و میناست هنوز

 

گر چه ماهم شده در ابر نهان پیش دو چشم

دیده ام در پی آن شوخ فریبـــــــا است هنوز

 

گفتم در دل شـــب آی که چشمـت نـــــزنند

صورتش روشن و چون ماه هویدا است هنوز

 

غایب از ما شده آن سرو سهی در این باغ

قد مه پیکر او چون گل رعنــــــا است هنوز

 

هر کجا شعر یار است صفای دل ما است

سخنی از لب او وسعت دریــــاست هنوز

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط  گل پسر    |
 
امروز

مبهوت دو چشمان سیاهت شــدم امروز

دل بسته آن روی چون ماهت شدم امروز

 

هر چند زمن دوری و از من خبرت نیست

با یاد تو دوشین به پگـــاهت شدم امروز

 

دل بستم و ساحر شده ز خویش بریدم

افسون شده در دید نگاهت شدم امروز

 

وقتی به هوش آمده بودم عاشق شده بودم

سرمست تو و عشق و گنــاهت شدم امروز

 

این آتش پنهان که شده شعله ور اکنون

افروخته در شعـــله آهت شدم امــــروز

 

با آنکه ندانم به کجـــــــا ره ببرم من

در کوچه و بازار به راهت شدم امروز

 

من عــاشق و بین همه عشاق روانم

مجنون تو و سیل سپاهت شدم امروز

 

با دست فشاندی تو در این خاکم و رفتی

روئیدم و سر سبز گیــــــاهت شدم امروز

 

افتاده ام من اگر امـــــروز چـــــو یوسف

دل شاد و نگهدار به چاهت شدم امروز

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط  گل پسر    |
 
گل ناز

غم بدل نیست دل آرا که نگارم شده ای

شب هجــــران نبود تا به کنـارم شده ای

 

غنچه ای بودی و سربسته رازم همه شب

با صبا باز و گلی هم چو بهــــــارم شده ای

 

قاصدی هستی و از راه سفــر آمده ای

قدمت خوش صنما تا به دیارم شده ای

 

ارغوان جام به لــب داری و بر من نگری

من فدای نگهت چشم خمارم شده ای

 

زر کجـــــا صورت سیمین تـو را نقد کند

تو خودت نقدی و بهتر ز عیارم شده ای

 

روشنی بخش منی شمع شبستـان مراد

تا که چون قرص قمر بر شب تارم شده ای

 

سرخی گــل نکند روی تو زیبا تر از این

لاله نازی و هم چون گل نازم شده ای

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط  گل پسر    |
 
چه می شد

اگر جان و دلم بودی چه می شد

اگر ماه شبــم بودی چه می شد

 

میـــــــان لاله های ســــرخ تب دار

گلی چون آتشم بودی چه می شد

 

ستاره رفت و مــاه هم پشت سر رفت

چو شمعی در رهم بودی چه می شد

 

به روی برگ گلهای بهــــــــــاری

لطافت شبنم بودی چه می شد

 

زمرد حامـــــل و یاقوت بحــــــری

نگینی در برم بودی چه می شد

 

مرا با تاج شاهانم چه کار است

اگر تاج سرم بودی چه می شد

 

چـــــــرا رفتی و دل بستی به غربت

چو سایه بر سرم بودی چه می شد

 

به امیدی که باز آیی تو ای گــــــل

به گلدانی گًلم  بودی چه می شد

 

من حرف بی منطق نیـــــــاموختم

به منطق با دلم بودی چه می شد

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط  گل پسر    |
 
نوای تو

کجا آرم گلی خوشبــــو که بنشیند به جای تو

به دل شعری نمی جوشد روان ریزم به پای تو

 

زبان آن ندارم تا دروغین نکته پردازم

تن ناقابل خود کنم هر دم فــدای تو

 

صدای صوت بلبلان در سحر گاهان به گوش آید

نباشد مرهمی دل را به جــــز صوت و صدای تو

 

دهد هر ناصحی پندم برو با دیگری پیوند

نپیوندم اگر باشد سر راهم جفـــــای تو

 

به گوشــــم می رسد از هـــــزارانـــــــــم

از آن بهتر صفای روح و جان باشد ندای تو

 

اگر مهـــری به تو دارم خلوص نیتی باشد

به جان هستم پذیرای تو و مهر و وفای تو

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط  گل پسر    |

درباره دفتر

تو نسیمی به سرا پرده گل های بهـــــــــار

نو بهــــــــاری و به دامان تو بنشسته هزار

بـــــه هوای تـــو بیرون آمده از خـــانه خود

جز من دلشده امـــروز دو صد عــاشق زار

منم آن غنچه که گربر سرمن دست کشی

می شوم بازو کنم جان به فدای تو نثــــــار

 

منوی اصلی

صفحه نخست

پست الکترونیک

پیوند ها

بانــــگ دل
بیماری عشق
شاپرکی برای تو
کام - کامپوتر
رویای کوچک
قصه عشق
خیال من رویای او
یک ذهن مغشوش
شاپرک
بهــــــــــــــــــــار نارنج
عشق يعني گم شدن در لحظه‌ها
شیطونک
طلوع من طلوع من ...
کلبه عشق
سکوتی در اوج فریاد
با مزه ترین و عاشق ترین
بهـــــــــــــــــــاره
خانه دوست کجاست
حرف دل
منم گريخته از بند زندگي
سالهای بی کسی
شبهای بی تو
آرزوهايي که مي شه بهش رسيد
مسافر ، وبلاگی متفاوت
تـــــــــار شکسته
پنجره احســـاس
بی قرار عشق
چشم های خیس عاشق
شقایق های عاشق
کــــــامپــــــــوتـــــــــر
تا بیکـــــــــــران
غــــــــــــــزال
به او بگوید دوستش دارم
اشعار فروغ فرخزاد
خاطرات یک تنها
رهگذر مهتاب
ღ♥ღ آسمون عشق ღ♥ღ
ღ♥ღ به او بگویید دوستش دارمღ♥ღ


آمار دفتر

Powerd By  VHR Group
All Rights Reserved